تبليغاتX
شاهنامه عاشورا


 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر

 ديگران فضيلت بخشيده است، به ما ارزانى داشت علم، بردبارى، سخاوت،

فصاحت، شجاعت و محبت در قلوب مؤمنين را، و ما را بر ديگران برترى داد به اينكه

پيامبر بزرگ اسلام، صديق (امير المؤمنين على عليه السلام)، جعفر طيار، شير خدا

 و شير رسول خدا صلى الله عليه و آله (حمزه)، و امام حسن و امام حسين عليه السلام

 دو فرزند بزرگوار رسول اكرم صلى الله عليه و آله را از ما قرار داد .

 (با اين معرفى كوتاه) هر كس مرا شناخت كه شناخت، و براى آنان كه مرا

نشناختند با معرفى پدران و خاندانم خود را به آنان مى‏شناسانم.

اى مردم! من فرزند مكه و منايم، من فرزند زمزم و صفايم، من فرزند كسى هستم

كه حجر الاسود را با رداى خود حمل و در جاى خود نصب فرمود، من فرزند بهترين طواف

 و سعى كنندگانم، من فرزند بهترين حج كنندگان و تلبيه گويان هستم،

 من فرزند آنم كه بر براق سوار شد، من فرزند پيامبرى هستم كه در يك شب

از مسجد الحرام به مسجد الاقصى سير كرد، من فرزند آنم كه جبرئيل او را

 به سدرة المنتهى برد و به مقام قرب ربوبى و نزديكترين جايگاه‏مقام بارى تعالى رسيد،

 من فرزند آنم كه با ملائكه آسمان نماز گزارد، من فرزند آن پيامبرم كه پروردگار بزرگ

به او وحى كرد، من فرزند محمد مصطفى و على مرتضايم، من فرزند كسى هستم

 كه بينى گردنكشان را به خاك ماليد تا به كلمه توحيد اقرار كردند.

من پسر آن كسى هستم كه برابر پيامبر با دو شمشير و با دو نيزه مى‏رزميد،

 و دو بار هجرت و دو بار بيعت كرد، و در بدر و حنين با كافران جنگيد، و به

اندازه چشم بر هم زدنى به خدا كفر نورزيد، من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبيا و

 از بين برنده مشركان و امير مسلمانان و فروغ جهادگران و زينت عبادت كنندگان

 و افتخار گريه كنندگانم، من فرزند بردبارترين بردباران و افضل نمازگزاران از

اهل بيت پيامبر هستم، من پسر آنم كه جبرئيل او را تأييد و ميكائيل او را

 يارى كرد، من فرزند آنم كه از حرم مسلمانان حمايت فرمود و با مارقين و

 ناكثين و قاسطين جنگيد و با دشمنانش مبارزه كرد، من فرزند بهترين قريشم،

 من پسر اولين كسى هستم از مؤمنين كه دعوت خدا و پيامبر را پذيرفت،

 من پسر اول سبقت گيرنده‏اى در ايمان و شكننده كمر متجاوزان و از ميان

برنده مشركانم، من فرزند آنم كه به مثابه تيرى از تيرهاى خدا براى منافقان

 و زبان حكمت عباد خداوند و يارى كننده دين خدا و ولى امر او، و بوستان

حكمت خدا و حامل علم الهى بود.

او جوانمرد، سخاوتمند، نيكوچهره، جامع خيرها، سيد، بزرگوار، ابطحى، راضى

 به خواست خدا، پيشگام در مشكلات، شكيبا، دائما روزه‏دار، پاكيزه از هر

 آلودگى و بسيار نمازگزار بود . او رشته اصلاب دشمنان خود را از هم

 گسيخت و شيرازه احزاب كفر را از هم پاشيد. او داراى قلبى ثابت و قوى و

 اراده‏اى محكم و استوار و عزمى راسخ بود وهمانند شيرى شجاع كه

وقتى نيزه‏ها در جنگ به هم در مى‏آميخت آنها را همانند آسيا خرد و

نرم و بسان باد آنها را پراكنده مى‏ساخت. او شير حجاز و آقا و بزرگ عراق است

 كه مكى و مدنى و خيفى و عقبى و بدرى و احدى و شجرى و مهاجرىاست،

كه در همه اين صحنه‏ها حضور داشت.او سيد عرب است و شير ميدان نبرد

 و وارث دو مشعر ، و پدر دو فرزند: حسن و حسين. آرى او، همان او

 (كه اين صفات و ويژگيهاى ارزنده مختص اوست) جدم على بن ابى طالب است .

آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوى بانوان جهانم.و آنقدر به اين حماسه

 مفاخره آميز ادامه داد كه شيون مردم به گريه بلند شد! يزيد بيمناك شد و براى

 آنكه مبادا انقلابى صورت پذيرد به مؤذن دستور داد تا اذان گويد تا بلكه امام سجاد

 عليه السلام را به اين نيرنگ ساكت كند! ! مؤذن برخاست و اذان را آغاز كرد،

 همين كه گفت: الله اكبر، امام سجاد عليه السلام فرمود : چيزى بزرگتر

از خداوند وجود ندارد. و چون گفت: اشهد ان لا اله الا الله، امام عليه السلام فرمود:

موى و پوست و گوشت و خونم به يكتائى خدا گواهى مى‏دهد. و هنگامى

 كه گفت: اشهد ان محمدا رسول الله، امام عليه السلام به جانب يزيد

 روى كرد و فرمود: اين محمد كه نامش برده شد،

آيا جد من است و يا جد تو؟ !

اگر ادعا كنى كه جد توست پس دروغ گفتى و كافر شدى، و اگر جد من است

چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم شمشير گذراندى؟ !

سپس مؤذن بقيه اذان را گفت و يزيد پيش آمد و نماز ظهر را گزارد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 14:42  توسط مجنون الحسین  | 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

روزی گذشته و اکنون نمی دانم از کجا بنویسم

بسم الله این قصه کجاست؟ حقیقتا نمی دانم

گوشه ای قاسم و اصغر آرمیده اند و کنار فرات آن راز رشید

جایی خیمه ها می سوزد و جایی آب موج می زند

کناری دختری از تشنگی جان می دهد

نیزه ها بلند است،باور کنید

یک طرف کسی ایستاده است،کسی که راویان نوشته اند:

به خدا که کشتنش قطعه قطعه کنان!

و اینجا تمام خوبی غرق در خون میان حضیض زمین آرام گرفته است

هنوز چادر خاکی زینب تاریکی شب می درد

هنوز هم صدای سجاد می آید :

من فرزند صفا و مروه ام من فرزند رسول خدا هستم...

این طرف تر موی های سپید حبیب و انس فریاد می زند

جعفر و عون و مسلم و سعید همه و همه بر خاک خفته اند

حال من از کدام بگویم؟

"هر طرف می نگرم نیزه و شمشیر است

هر طرف می نگرم خیمه ای می سوزد "

اما این میان صدای زینب از همه رساتر است

علی وار می گوید :

" ما رایت الا جمیلا "

و سوگند به خدا که این حسین هزاران بار ابراهیم تر است

فریاد العطشت از تشنگی نبود ،رازی ست در میان العطش کودکان حرم

رازی که افشاگرش دستان عباس شد

و سوگند به خدا که کوه از کمر شکست

و اینجا خرابه است،خرابه ی تنهایی زینب میان اشک یتیمان

چه رازی ست میان این اسم :

حسین

کاشکی افشاگر رازت بیاید این جمعه ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:19  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

" کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد " ؟

دل است که برای حسین می نگارد نه قلم

هنگام که دل در دست نیست،ننویسم خردمندانه تر است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 16:3  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و براي خشنودي پروردگار

 

من از آن مي كنم گلايه كه ندارم هيچ درد

دردم همه رويا و درمانم آرزوست!

دلم بسته ام به كجا ؟ خود نمي دانم

در پي كيستم ؟ خود نمي دانم

" هرگز وجود حاضر غايب شنيده اي**من درميان جمع ودلم جاي ديگر است" 

كيست مرا ياري كند؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 23:36  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

شنیده ام که درِ زندان مصر باز خواهد شد

شاید میان لبخند زلیخا و شاید میان بهت من

اگر یوسف بیاید چه خواهد شد؟

برای ما که گم شده ایم در این زمان چه خواهد کرد؟

برای ما که همه محو لبخندت میان قتلگاه !

و تو نمی نگری به هیچ کس، شاید که تو از جنس نگاه های ما نیستی .

سنگ بر در میزنیم گویی که صاحب خانه نیست

وای بر ما زین همه سودای بی کاشانه ای

خانه پر دود و خدا در خانه و دل دست یار

کیست تا گیرد نشانی سوی صاحب خانه ای

ما همه مخمور و مهجور و خدا را عشق یار

می کشد ما را به سوی سایه ای افسانه ای

جام در دست و خمار و خواب در رویای ناب

دست بگذار از کرم بر روی این دیوانه ای

سر خوش و مست آمده زان راه بی پایان دور

چشم می دارد به سوی خدمت رندانه ای

از خرابی دل آباد مشکین پوش یار

با خدا باد این همه درددل مستانه ای

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 14:56  توسط مجنون الحسین  | 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

 دوم محرم است

و هیچکس نیست که بپرسد این قافله رهسپار کجاست!

نامه ای می آید برای حر بن یزید از آن نفرین شده ی دوران -ابن زیاد- :

" سخت گیر بر حسین "

نزول می کند بر زمین، زمینی که نامش ... گمانم نینواست.

می داند کجا منزل کند،می شناسد این خاک را ...

و من اینجا رنگ می بازم میان خرمن آرزوهایم

رها می کند مرا هر آنچه که جز تو را میخواهد

و من نیک خنده می کنم .

 خالص به میهمانی ات خواهم آمد

بی هیچ رنگی حتی سیاه رنگِ این لباس سیاه

و این خواست تو بود که رها شود هر آنچه که تو را رها کرده

" ساقیا ! لطف نمودی قدحت پر می، باد "

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:58  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

از پس هم می گذرند ،صبح هاتفی به گوشم گفت .

خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود،شنیدم از دیوار .

صدای آب می آید گوئیا پژواک نگاه عارفانه ی توست !

خدا را ، بوی سیب می آید...

ميعادگاه تو اينجاست،همين بي آب وعلف ترين سرزمين...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:40  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

به نام دانایی! آغاز کلامش بود.

کبریت آتش گرفته را نزدیک برد.

انگار سیگار، نم کشیده ترازآن است که با این اندک گرما روشن شود.

واژه ای به ذهنش رسید. به قلم سوگند خورد.

پس نگاشت!

اولین واژه مثل همیشه همان بود،همان که زندانی زندان های حلب،

همان سربلندِ دار،در سال های دور خورشیدی گفت .

" نور " را می گویم !

کبریت را دوباره آتش زد،صدای بازشدن در، شرم را در وجودش ریخت

پس دم سردش گرمای کبریت را گرفت .

 پشت در هیچ کس نبود جز زمزمه ی تکراری بادهای سرکش!

دومین واژه را نگاشت : " کودکی "

دردآور بود و سرد...

تا گرم کند خاطرات گم شده اش را دوباره کبریت را روشن کرد .

چه صدای چندش آوری می آید!!

انگار زنی جیغ می کشد ،اینجا، در دل کوهستان شب.

سومین واژه را نوشت : " ایمان "

خنده اش گرفت،شانه اش لرزید،کودکی پشت در ضجه میزد ! 

چهارمین واژه  را نوشت : " حیرت "

چراغِ اتاق ویز ویزی کرد و خاموش شد،خندید،گریه کرد.

گویا کسی به دیوار می کوبد.

کبریت را دیگر بار آتش زد،سیگار، دم سردی اش را به رخ کشید.

هنوز حیران بود.

واژه ها را شمرد : یک،دو،سه،چهار و پنج !

پنج؟؟؟

به کاغذ نیامده گویا، حفره های پراز خالی ذهنش را گشت.

پنج در کار نبود.

دفتر را بست.

سیگارِ خاموش را زیر پا انداخت.

زن هنوز در کوهستان جیغ می کشید.

پایه ی صندلی فرو ریخت.

مرد خندید و خویش به زوزه های باد سپرد ...

و باد برد تمام این پنج واژه را ،بی هیچ ترحمی !

و حال :

یک اتاق مانده  و هزاران هزار واژه ی بر ورق نیامده .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 23:9  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و براي خشنودي پروردگار

 

كيست كه بگوید حج رها كرد امير حاج ؟

آخر كدامين حاج چون توعيد قربان به جاي آورد؟؟!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:26  توسط مجنون الحسین  | 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

دوباره داستان طلای آب خورده و پیر باغبان فرسوده ی زمان

و مثل همیشه این کج بیل کهنه ی لعنتی که بس شوم پندار است!

هزار بار ورق زدم از ورای تمام داشته هایم و نیافتم

نیافتم راز این کج بیل کهنه ی لعنتی را

تو نیز نخواهی یافت تا ابد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 16:34  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

 

پی خویش می گشتم از ژرفای ژرف ترین عمق سجاده ام

 

 تا فراز فرودترین ستیغ اندیشه ام

 

پی خویش می گشتم در سیاهی مردم چشم الماس نشانم و چه کودکانه بود...

 

پی خویش می گشتم در شماریدن درخت های این متروکه راه و چه نابخردانه بود...

 

و نیافتم ... هیچ نیافتم!

 

یک منِ خسته ماند و یک گیتی سراب لیکن

 

دوباره خویش پرداختم ،نیاز را ساختم ،نگاه آموختم و چه نومیدانه بود ...

 

پوچی کاشته بودم و چشم انتظار ثمر بودم اما

 

 مگر نه اینکه ناسوت هماره ناسوت است؟

 

گور کنده بودم و خویش آزاده پنداشتم اما

 

مگر نه اینکه گور سرمایه ی مرده خواری آدم است؟

 

آزادگی کجا و مرده خواری کجا؟؟!

 

بَلَمی ساخته بودم رنگین و چه وحشتناک بود ...

 

هنگام که بادبانش شکست و بر عمق دریاچه ،گمانم رفت

 

 آن هم با تبری که می پنداشتم تکیه گاه من است

 

تمام دیوانگی کورم  تیزی تبر را ندید،ای کاش کمی عاقل بودم

 

اندیشه ام نیامده بر باد رفت،خنده ام بر لب ننشسته محو شد

 

ایمانم به تاراج رفت،تردیدم بی معنا گشت و صدایم نیامده خاموش شد

 

و تبر پنداشت چه نیک آزار کرده است مرا و کس نیست بگوید کدامین مرا؟؟

 

من نیامده بودم که بشکنم اصلا من نیامده بودم که بمانم

 

 من فقط آمده بودم که آمده باشم!

 

نه بیشتر ...

 

حال چه مانده برایم؟ جز یک خاطره؟

 

 خاطره ای شوم تر ز کابوس ندانستن

 

چرا که اکنون این اوج دانایی ام بود که مرا شکست

 

هنرمندانه مرا شکست با تبری که نیمی از امیدم بود !

 

بدرود شعور گم شده ام ،بدرود پاکی بر باد رفته ام

 

بدرود منِ آشنای من ،بدرود ... .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:3  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

 

لشگر خورشید در معرکه ی آسمان و بر فراز تمام اندیشه ها تیغ از

 

نیام برکشید و ندای " لا اله الا انا فاعبدونی" را آنچنان استوار

 

معنا کرد که ملک سلیمان که هیچش خرابی نیست از طنین ندایش

 

به لرزه آمد و چون مریم به سجده افتاد و فرجام این ندا سحرهنگام

 

شومی بود که پایانش یک محراب خون شد و

 

 یک دنیا راز نگفته و یک علی !

 

میان علی و محراب همان است که میان میخانه و می و شاید همان که

 

میان حبیب بود و امین...

 

محراب مدفن رازهای علی شد و شمشیر، گورکن مزار تمام نیایش ها و

 

 ما شدیم بسان ابن ملجم و پیشانی به خاک مالیدیم تا که

 

 مصحف قرآن به آتش کشیم و دوباره ادعا کنیم که مسجد کوفه

 

 چه زشت میهمان نوازی کرد و دوباره دل بسوزانیم برای بچگکان یتیم

 

 و آوارگان کوچه های کوفه اما دریغ از خودمان که :

 

"با معصیتی دوباره آدم شده ایم**عیسی نشده تهمت مریم شده ایم

 

در کوفه ترین کوفه ی دنیا امروز**شمشیر کثیف ابن ملجم شده ایم"

 

به خدای کعبه که رستگار شدم...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:15  توسط مجنون الحسین  | 

 

 

باید آغاز کرد از همین اکنون...

 

با نام و برای خشنودی پروردگار 

 

 

دوران سلطنت سکوت بود با کاخ هایی زرین و دیوارهایی بس بلند

 

و تمام آن قوانین بی روحی که ناقض خرد بودند

 

سکوتی موحش ،خنده ای موحش و بازیگری موحش...

 

دوران سلطنت سکوت بود،سلطنت بر ویرانه های یک انسان و

 

غروب بت هایی که میرفتند به دست فراموشکار تاریخ سپرده  شوند و

 

چه خنده دار بود خندیدن بر جنازه ی روح،روحی افسارگسیخته و گستاخ !

 

آهنگری درفش دادگری بلند کرد و فریدونی زاده شد اما اندیشه ی

 

 ماردوش همچنان باقی ست تا آنجا که برادرکشی بنیان می نهد

 

و روان پاک ایرج به خاک می سپارد...من نیز کاوه ام و شاید اسکندر

 

و شاید هیچ نیستم جز خودم جز اندیشه ام و جز باورم ...

 

من مرضیه ام و همین کافی ست،کافی برای آغازی دوباره و

 

 اکنون بهترین آغاز است، همین امشب ، سوگندی با هلال ماه برای ...

 

درود بر رمضان بر دعای سحر بر ربنای افطار بر نمازهای شب و

 

 بر تمام ایشان که حرمت خویش و رمضان نگاه میدارند

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 19:26  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام الله

 

 

بقیة الله خیرٌ لکم ان کنتم مؤمنین

 

قصد ایشان نهفته اسراری ست...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 19:26  توسط مجنون الحسین  | 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

 

آمدی تا تفسیر کنی استوارترین آیه های جهاد را

 

و ناب ترین لمحه های دلتنگی و رساترین طنین آزادگی را

 

تنها تو بودی که امید را در صحرای ناامیدی کربلا

 

معنا بخشیدی

 

علی!

 

تو آمدی تا درد نبود پیامبررا التیام بخشی اما دریغ ...

 

علی!

 

تو دلیرترین جوان،پاک ترین عاشق

 

و زیباترین ستاره ی تاریخ بودی

 

تو معنای تاریخ گشتی و تاریخ بوسه زن دستان پاک تو!

 

آمدی...

 

و آمدنت سراسر سرور بود

 

سروری ابدی و وصف ناپذیر

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:3  توسط مجنون الحسین  | 

 

 

" یا من لا اله غیرک "

 

 

 

 

چقدر تکراری شده حتی گناه هایم . . . !

 

راه بس دراز است و رهگذر خسته...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 22:54  توسط مجنون الحسین  | 

  

مولایم حسین...

*************

ابرمرد تاریخ اباالفضل...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 18:35  توسط مجنون الحسین  | 

 

 

با نام و برای خشنودی پرودگار

 

حسین بن علی او بود که :

 

  نشان بی نشان بندگی در گردن و آزاد** سرود بی نوای عاشقی بر لب ولی خامش

 

به راستی که بنده ای بود بر جایگاه خداوندی و عاشقی در اوج سکوت

 

لبخندی داشت به پاکی تمام اشک ها وصداقتی فراتر از شبنم های صبحگاه

 

و روحی لطیف تر از دیبا و شمشیری برنده تر از کمان ابروی یار

 

و سخنانی پر صلابت تر از کوه

 

حسین بن علی بود که :

 

بر روح او نوشتند،نوری پر از هدایت**آمد برای مردم،دوری از او مبادا

 

مردی بود مردتر از مردترین مردان دنیا

 

و نیایی داشت نشسته بر تاجگاه دنیا وعصاره ی حقیقت بود

 

و پدری که دلیری را آموزگار شیر ژیان بود و حلم را خداوندگار ایوب

 

و مادری به لطافت تمام یاس ها ...یاس هایی ابدی

 

و برادرانی نیکو سرشت و دلیر ...

 

و نی ها نیستانش :

 

تهی سرشار از دلداگی و دلبری اما **کدامین دلبری را تاب آرامش

 

و حسین آرام نداشت ، هزاران بار پروانه تر از پروانه ی بی پروا

 

آتش در آغوش کشید و جزیی از شعله هایش گشت

 

حسین بن علی بود که :

 

با خاک او سرشتند در خاک او دمیدند** والله که روز اول پاکی گزید او را

 

و او بود ...

 

زیباترین روح جاری و مقدس ترین مکتب عاشقی

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 14:47  توسط مجنون الحسین  | 

 

 

با نام و برای خشنودی پروردگار

 

 

آرزوهایم ناب بود و باورهایم نیز اما دست خزان زده ی دوران بر هیچ کدام

 

 شفقتی ننمود و هر دو را از شاخسار اکنون خشکیده ی امیدم چید و برد ،

 

نمیدانم رهسپار کدامین دیار بود که اینگونه با شتاب میرفت ...

 

راه بس دراز بود و من خسته...

 

دیگر برای اشک های نیمه شبم بهانه ای نبود،

 

من باوری نداشتم همه چیز را سپرده بودم بر باد و باد تندتر از طوفان

 

 اندیشه های نو ذهن مرا ترک میگفت و من نمیدانم بر دوراهی کدامین شک